یکشنبه یکم دی 1387
یلدا بهانه است
انقلاب زمستان، آخرین شب پائیز و بلندترین شب سال. یلدا آغاز فصل سپید روی و سیاه درون. شروع روزگا ر صبوری و انتظار. سرآغاز امیدواری و دل بستن به حوادث کوچک و بزرگی که چند صباحی تا آمدن دوباره بهار، دلخوشمان نمایند.
حرف و حدیث درباره چله و شب نشینی شب یلدا بسیار است و بهتر از من همه بدان آشنایند. اما نکته ای که در این مقال به ذهن من می رسد، بسنده کردن به حداقل ها و دل خوشی به دل خوش کنک های فانتزی است. این روزها کمتر خانواده هایی هستند که از هر قشر و طبقه ای از وضعیت موجود رضایت داشته باشند. فردی شدن هر چه بیشتر زندگی های امروزه ولو بالاجبار و ناخواسته هیچ سنخیتی با سنت ایرانی ندارد. با این حال در این بحبوحه به اصطلاح شهری شدن و تشبه به دنیای مدرن، باز هم برخی از همان سنتها و آئین های تاریخی است که بهانه ای می شود برای رفع خستگی روحی و برخی نا آرامی هایی که به نظر می رسد ، بخشی جدا ناپذیر از زندگی های امروزی شده است.
مراد از دل خوش کنک های فانتزی قطعا سنتها و آئین های تاریخی نیست بلکه اشاره ای است به نوعی قناعت در طبع و رضایت به مولفه های رضایت بخش حداقلی. به تعبیری دنیای جدید دنیای آرمان ها و ایده آل ها نیست. حال اینکه این دنیای جدید با این خصلت هایش برای ما ایرانی ها که همیشه آرزوهای دست نیافتنی داشته ایم و آرمان های بزرگی می پرورانده ایم خیلی خوش یمن نبوده است. دیگر داشتن یک آرمان یا هدف خیلی بزرگ و رسیدن به آنها نیست که خوشحالمان می کند بلکه یاد گرفته ایم یا عادت کرده ایم که از برخی حوادث و چیزهای پیش پا افتاده هم خوشحال شویم. بیراه نیست اگر همین تفاوت ذاتی را یکی از مهمترین دلایل دست و پا زدن مان در میانه سنت و مدرنیته دانست. ما از یک طرف یک کمی مدرن شده ایم و به وقایع اطرافمان واقعی می نگریم و از طرف دیگر هنوز هم همان سنتها و آئین های تاریخی است که یک کمی سرگشته گی هایمان را تسکین می دهد.این که این پست ربطی به شب یلدا دارد یا نه را نمی دانم.خیلی هم مهم نیست. شاید تنها ربطش همین باشد که یلدا بهانه ای شدن برای نوشتن و تفالی به حافظ زدن.
این هم فال حافظ شب یلدای امسال
به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش
به بوی گل نفسی همدم صبا می باش
نگویمت که همه ساله می پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
بنوش و منتظر رحمت خدا می باش
گرت هواست که چون جم بسر غیب رسی
بیا و همدم جام جهان نما می باش
چو غنچه گر فرو بستگی است کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشا می باش
وفا مجوی زکس ورسخن نمی شنوی
به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش
مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ
ولی معاشر رندان پارسا می باش
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : ابراهیم نامدار15:49